باز فاصله

و این بار فاصله از خود
هر چند به پروازم وا می دارد
اما نمی خواهمش
فاصله از خود یعنی ...
...
...
...
فریادم در سکوت گم می شود
بی هیاهو پروانگی ام را می پذیرم
و به گذشته پرواز می کنم
من کجایم
و به کجا باید روم
بدنم از سرما یخ می زند
آتش طلب می کنم
اما ...
باز و باز سرما
دلم شور خودم را می زند
باید اندیشه کنم به روزهایی که خواهند آمد
باید اندیشه کنم
و ...
خواهم پرسید
خواهم پرسید
خواهم پرسید
"باید رفت یا باید ماند؟؟؟"

شب است و سکوت است و دلتنگی ...
صدای هیچ عابری در کوچه باغ دلم به گوش نمی رسد ...
ناله های دلتنگیم در صدای ناله های باران گم می شود ...
آسمان هم مثل آسمان چشم های من ابری ست ...
باران می بارد ... اما چه معصومانه ...
شاید او هم مثل من یک دنیا غم دارد امشب ...
گریه کردن زیر باران هم عالمی دارد ...
نمی دانی چقدر سخت است ...
دلم در تاب و تب است ...
اما هر چه که باشی
هر چه که بگویی
باز هم عزیزی
باز هم همان عزیز کرده ی قلب کوچکم هستی ...

کاش آن آیینه ای بودم که به هر صبح تو را می دیدم .
... و بی تو زندگی کابوس است !
هیچ می دونی چقدر سخته که آدم یکی رو دوست داشته باشه
اما نتونه بهش بگه؟
می دونی چقدر سخته که آدم کسی رو که دوسش داره ببینه ،
باهاش حرف بزنه ما نتونه بهش بگه دوستت دارم ؟
می دونی آدم ممکنه گاهی به خاطر اینکه اون بهش توجه کنه
خیلی اشتباه بکنه؟
می دونی دوست داشتن یعنی چی؟
می دونی آدم می تونه به خاطر بعضی چیزها از خیلی چیزها بگذره ؟
نمی دونم چرا از اول بهت نگفتم
اما توی این مدت و به خاطر همین اشتباهم ؛ اشتباهاتی کردم
که شاید هیچ وقت جبران پذیر نباشه !
و حالا پشیمونم ... گرچه پشیمونی سودی نداره
اما به خاطر اینکه تو رو فراموشت کنم خیلی اشتباهات کردم
و ای کاش که هر گز این اشتباهات رو نمی کردم ...
حالا هم از تو توقعی ندارم که باور کنی که دوستت دارم و منو
بپذیری ... چون آدمی نیستم که بخوام خودم رو به کسی تحمیل
کنم اما دلم می خواست بدونی که دوستت دارم ...
هر وقت که بیایی پذیرای وجود عزیزت هستم .
هر چند که هرگز لایق تو نخواهم بود .
