
نمی توانم از عشقم برایت بگویم ، ولی این بار می خواهم برایت بگویم . . . .
این است داستان من
آوازی عاشقانه را خواهم خواند
تنها برای تو خواهم خواند . وقتی تویی وجود نداره . . . .
گر چه هزاران فرسنگ دوری
اما این احساس نیرومند است . این احساس مسخره ، یه خورده دیونه گیه . . . .
نزد من بیا ، نزد من بیا
مرا چشم انتظار مگذار
شبی دیگر بی تو اینجا باشم ، دیوانه خواهم شد
دیگری نیست .هیچوقت دیگری نبوده. . . .
هیچ کس دیگری نیست
هیچ عشق دیگری نمی تواند جای ترا بگیرد . عشق مرده من؟؟؟؟
همچنان خواهم خواند ، تا روزی که ترا افسون کنم . واسه دلم میگم
این لحظه کجایی ، عشق من ؟ وجود نداره . . . .
من ترا اینجا می خواهم ، تا در آغوشم بگیری .( فکر می کردم که من عاشقم ولی فهمیدم که اون اونی که نیست هیچ وقتم نبوده از من مشتاق تر هست که منو تو آوغوشش بگیره ، مسخره نیست ، نمی دونم . . . .
قلب مرا ، که می تپد و به نرمی زمزمه می کنند ، دریاب. احساس من دیگر نیرومند نیست
می خواهم که ترا در آغوشم بگیرم .اون دست نامری کجایی............. ای خدا )
ترا نزد خود می خواهم . فقط التماس .. فریاد می زنم
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست
یک دست بی صداست
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما ، فریاد می زنم
فریاد می زنم
نزد من بیا ، نزد من بیا
مرا چشم انتظار مگذار .همیشه چشم انتظار بودم مراچشم انتظار مگذار. . . .
شبی دیگر بی تو اینجا باشم ، دیوانه خواه مشد.به خدای اسمان وزمین






آن گاه که با توام













